سیاسی
روزنامه امروز
کد خبرنگار: 101 تاریخ انتشار: 1397-08-26 / 13:27:00

۲ کرامت امام عسکری(ع) که از آن بی خبرید

    جعفر بن شریف جرجانی می گوید: سالی عازم حج شدم و در «سامرّا» نزد امام عسکری(علیه السلام) رسیدم. […]

۲ کرامت امام عسکری(ع) که از آن بی خبرید

حجه الاسلام والمسلمین علیرضا توحیدلو؛ روایتی خواندنی از دو کرامت امام حسن عسکری(ع) را نقل کرده اند، که در ادامه می خوانید.

 جعفر بن شریف جرجانی می گوید: سالی عازم حج شدم و در «سامرّا» نزد امام عسکری(علیه السلام) رسیدم.

شیعیان، مال زیادی را توسط من برای آن حضرت فرستاده بودند. خواستم از حضرت بپرسم که آنها را به چه کسی بدهم؟ اما پیش از این که چیزی بگویم، امام عسکری فرمودند: آنچه با خود آورده ای به مبارک، خادم من بده!

من نیز چنان کردم. سپس گفتم: در گرگان شیعیان تان به شما سلام می رسانند. فرمود: آیا بعد از اتمام مناسک حجّ به گرگان برمی گردی؟

گفتم: آری. فرمود: تو بعد از صد و هفتاد روز، به گرگان می رسی. و در آغاز روز جمعه، سه روز گذشته از ماه ربیع الآخر، به آنجا وارد می شوی. به آنان بگو که من نیز پایان همان روز، آنجا می آیم. برو که ره یافته ای! خدا تو را و آنچه با خود داری سالم نگه خواهد داشت. بر خانواده ات وارد می شوی و برای پسرت، شریف فرزندی به دنیا خواهد آمد، اسمش را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذار. و خداوند او را بزرگ می گرداند و از دوستان ما خواهد شد.

گفتم: یابن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل جرجانی از شیعیان شماست و بین دوستان تان بسیار کار خیر انجام داده و هر سال بیش از صد هزار درهم از ثروت خود را به آنان می دهد.

فرمود: خدا به ابراهیم بن اسماعیل، به خاطر رفتارش با شیعیان ما پاداش دهد، گناهان او را بخشیده و فرزند سالمی به او روزی خواهد کرد که حق را می گوید، به او بگو که حسن بن علی گفت: نام پسرت را «احمد» بگذار.

آنگاه از پیش آن حضرت رفتم و مناسک حج را انجام دادم. و خدا مرا سالم نگه داشت تا اینکه روز جمعه، از ماه ربیع الآخر، در ابتدای روز همچنان که امام عسکری(علیه السلام) فرموده بودند، به گرگان رسیدم. دوستان و آشنایان برای تبریک به دیدار من آمدند. به آنها گفتم که امام حسن عسکری(علیه السلام) وعده داده است که تا پایان امروز اینجا بیاید، پس آماده شوید تا پرسش ها و حاجت های خود را از ایشان بخواهید.

همین که نماز ظهر و عصر را خواندیم، در خانه من گرد آمدیم. به خدا سوگند! چیزی متوجه نشدیم جز اینکه امام آمد و وارد خانه شد. ابتدا او بر ما سلام کرد، آنگاه ما به استقبالش رفتیم و دستش را بوسیدیم.

سپس فرمود: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم که آخر همین روز به اینجا بیایم. نماز ظهر و عصر را در سامرّا خواندم و به سوی شما آمدم تا تجدید عهد نمایم. و اکنون در میان شما هستم تا پرسش ها و حاجت های خود را مطرح سازید.

نخستین کسی که پرسش نمود، «نضر بن جابر» بود. او گفت: یابن رسول الله! چند ماه است که چشمان پسرم آسیب دیده است، از خدا بخواه تا بینایی را به او برگرداند.

حضرت فرمود: او را بیاور، پس دست مبارکش را به چشمان وی کشید، بینایی او به حالت اول برگشت، آنگاه مردم یکایک می آمدند و نیازهای خود را مطرح کردند و حضرت نیز برای آنها دعا می نمود و نیازهایشان را برآورده می ساخت. سپس حضرت، همان روز به سامرّا برگشت(۱)

گریه امام عسکری(ع) در کودکی روزی شخصی امام حسن عسکری علیه‌ السلام را در آن هنگام که کودک بود مشاهده کرد که در کنار عده ای از کودکان که بازی می‌ کردند ایستاده است و گریه می‌ کند.او پنداشت که علت گریه‌ امام عسکری، نداشتن اسباب بازی است، از این رو نزد حضرت رفت و گفت: «ناراحت نباش، ای پسر رسول خدا ! من برایت اسباب بازی می ‌خرم!»

امام با ناراحتی فرمود:
«یا قلیل العقل! ما للّعب خلقنا.» «ای کم عقل ما برای بازی آفریده نشده ‌ایم؟»
او با تعجب گفت: «پس برای چه خلق شده ‌اید؟»
فرمود:
«للعلم و العبادة.» «برای دانش و پرستش»
او گفت: «از کجا این را می‌گویی؟»
فرمود: «زیرا خداوند فرموده:«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ» [سوره مومنون،آیه۱۱۵] .

«آیا گمان می‌کنید که شما را بیهوده (و برای بازی) آفریده ایم و شما به ما بازگشت نمی کنید؟»

او گفت: «با آنکه کودک هستی و گناهی بر تو نیست چرا اینگونه منقلب هستی و از خدا می‌ترسی؟»

حضرت فرمود: «مادرم را دیدم که با هیزم‌های بزرگ، آتش روشن می‌کرد و آتش را از هیزم‌های کوچک شروع نمود. من ترس آن دارم که از هیزم‌های کوچک دوزخ باشم؟»(۲)

او گفت: «مرا موعظه و نصیحتی نما».

امام عسکری علیه ‌السلام اشعاری در بی وفایی دنیا خواند:
أری الدنیا تجهّز بانطلاق مشمّرة علی
قدم و ساق فلا الدنیا بباقیة لحی و لا
حی علی الدنیا بباق‌کان الموت و
الحدثان فیهاالی نفس الفتی فرسا سباق
فیا مغرور بالدنیا رویدا و منها خذ لنفسک بالوثاق(۳)

«دنیا را می‌بینم که گویا پاچه ‌هایش را بالا زدهو با سرعت در حال دویدن است. دنیا برای هیچ جانداری باقی نخواهد ماندو به کسی وفا نخواهد نمود.

گویا مرگ و حوادث ناگوار سوار بر اسبی تیزرو برای گرفتن جان آدمی می‌دود. پس ای دلباخته به دنیا! لحظه ای درنگ کن و برای سفر بی بازگشت آخرت توشه ای برگیر»(۳)

منابع؛
۱- موسوعة الامام عسکری (ع) ج ۱، ص ۳۳۵
۲- کرامات ومقامات عرفانی امام حسن عسکری،انتشارات تنوع،۱۳۸۱،ص۲۲تا ۲۵
۳- احقاق الحق،ج۱۲،ص۴۷۳

نظر شما
ارسال دیدگاه

گزارش تصویری